از کفشهاش خوشم میومد، بهونه خوبی شد واسش

گفت مال خودت، بپوش و برو

گفت ما به درد هم نمیخوریم

اما هیچوقت نفهمید اونو واس دردهام نمیخواستم.

راهشو کشیدو رفت درصورتی که نقاشیش اصلا خوب نبود

مادرم میگوید خودت را هم بکشی

ردّ این غم مشکوک پشت شیطنت های دائمی نگاهت گم نمیشود...

فقط اونه که میفهمه

اما

چه سخت است تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی

و دل سپردن به قبرستان جدایی،

وقتی میدانی 5شنبه ای نیست تا رهگذری بیاید

و بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند...

/ 0 نظر / 21 بازدید